تبليغاتX
تنهاتر از هر تنها
 
می ترسم از آنکه پیش از پروانه شدن ، کرم وار در پیله ام بمیرم
   
           

     

 

امروز یه سوال ازتون دارم :

یک ساعت مونده به مرگ  ...چی کار میکنید ؟!؟

خیلی ازش غافلیم...خیلی زیاد  .پامون رو محکم به زمین چسبوندیم و با چنان اعتماد به نفسی قدم برمیداریم...غافل از اینکه ممکنه یه روزی به خاطر همین فشار زیاد پاهامون...به خاک فروبریم .  غرور...  خودخواهی ... مردم ازاری...  تهمت ... نفرت ... خشونت ... غیبت ...  همه اینها رو سرلوحه کارمون قرار دادیم . گذشت ... محبت...  عشق ... صداقت ... انسانیت  و ...  تمام این ها رو به خاک سپردیم . فراموش کردیم یه روزی این تن خاکی ماست که به راستی به خاک سپرده میشه. فراموش کردیم که یه روزی یه جایی باید جواب پس بدیم.  ( خواب ... خوراک ... کار ... ) زندگیمون رو توی همین سه واژه خلاصه کردیم ! یادمون رفته که چطور باید درست زندگی کنیم.

مرگ  !!....چرا با شنیدن این واژه تنمون میلرزه ؟ چرا ؟

کجای کار ایراد داره که از "مرگ "میترسیم ؟

مگه به غیر از اینه که توی اون دنیا که به دور از تمام تیرگیهای این دنیاست ...به خدا نزدیک میشیم؟ پس چرا ؟ چرا میترسیم ؟ مگه باور نداریم که " مرگ پایان کبوتر نیست  . " نه از مرگ یادی میکنیم نه اینکه حداقل شکر زندگیمون رو به جا میاریم  .نمیدونیم لحظه هامون چه رنگی هستند و ساعت زندگیمون با چند بار تیک تاک کردن ثانیه هاشو به اینده پاس میده  . با یاد مرگ با یاد اینکه یه روزی باید کوله بارمون رو خالی کنیم و بریم شاید لحظه هامون رو کمتر اسیر وسوسه های شیطان کنیم . چرا همه چیز رو واسه لحظه های اخر زندگی بذاریم ؟ چرا واسه شروع هرچیز تازه ای مدام به خودمون میگیم بعدا    .... حالا فرصت هست حالا انجامش میدم ؟ چرا ؟ مگه از یک لحظه بعد خودت خبر داری؟ همه چیز میگذره  .خوشی  ...غم  ...سیاهی   ...  سفیدی  ...پس چسبیدن به این دنیا و تعلقاتش چرا؟  راستی توی کوله بارت چی داری ؟ همین الان یه نگاه به کوله پشتیت بنداز . چی توش داری ؟ خدا ازت راضیه ؟ تا حالا عمیقا یه نفس راحت کشیدی ؟ تا حالا شده اونقدر از خودت راضی باشی که همون لحظه واسه مرگ اماده باشی ؟ واسه کوچ از این دنیای فانی به اون دنیای جاوید و باقی .  به خودت نمره چند میدی ؟ دیگران چی ؟ دیگران به تو چه نمره ای میدن ؟ باید اونقدر لحظاتت رو سپید گذرونده باشی که هر دم واسه مردن امادگی داشته باشی.

 

" و همه میدانیم ریه های لذت پرازاکسیژن مرگ است "

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط یه تنها
 
   
 

 

 

سلام اپ این دفعه طولانی تر از پستهای قبلیم شد چون دیگه حتی این قلم شکسته هم به دادم نمی رسه پرم از ناگفته ها ولی حتی دیگه با گفتنم دردی دوا نمیشه حرفهای منم اسیر تکرار شدن شب ...  سیاهی ...  سکوت ...  سایه ... چه واژه هایی یه موقع بود این کلمات برام کلی معنی داشت آخه هنوز ......... اما الان چی؟ شب فقط برام حکم یه چادر سیاه رو داره تا کسی گریه هام و دلتنگی هامو نبینه . حالا دیگه سکوت شب برام ملموس نیست تلخه .  خیلیییییییییی تلخ و دور. دیگه خودمو نمی شناسم ؟!  نمیدونم شاید دیوونه شدم شایدم یه روح سر گردان مابین ادمهایی که فکر میکنند زنده اند . امشب وقتی به آسمون نگاه کردم و ستاره ها رو دیدم دلم گرفت .  کاش یکی از اون ستاره های کو چولو که اندازه دل کو چیک منه سهم من میشد ولی نه حیفه اگه بشه دیگه مثل هر شب چشمک نمی زنه پس بی خیالش بشم بهتره نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخ که چقدر دلم هوای گریه کرده ولی چشام دیگه گریه نمی خواد  امید می خواد... عشق می خواد ...زندگی می خواد چیزایی که من خیلی وقته ازش دریغ کردم . امروز یه مطلبی خوندم نمیدونم کی نوشته ولی خیلی به دلم نشست براتون می نویسم جالبه :

من ؛ مرگ را اسیر میکنم . تا قلب تو را تسخیر کرده باشم! و زندگی را به اسارت می کشم تا قلب تو ؛ زندگی را تسخیر کرده باشد ؟؟ !!و بدین گونه تو :(( مرگ و زندگی و قلب مرا به یکباره تسخیر میکنی )) این درست همون چیزیه که دلم می خواد ولی عملی نیست تو این دنیایی که ما توش گم شدیم  همه اینا مدت هاست تو آرشیو دلا بایگانی شده .  امید..عشق ..زندگی .  کاملا بی معنی آخه همه دچار نسیان شدن .تو این دنیای اینترنتی هم که قربونش برم همه چی زیادی گند زده .بگذریم دیگه نمیدونم چی خوبه چی بد؟!!  به قول یه دوست زندگی هنوز با ما خیلی کار داره ... ولی من چی ... من که دیگه با اون کاری ندارم باید چیکار کنم ... ؟  واقعا از این دنیا خسته شدم...  دلم می خواد دیگه نفس نکشم ... دلم می خواد ... افسوس که حتی زندگی برای یک دم به حرف دل من راه نرفت .

 

در تنهایی می گریم

و در باران

خود را به باد می سپارم

و قلبم سکوت می کند

این پایان راه

و اغاز خوشبختی است

آن گاه که بتوانم

بدرود بگویم زندگی را

و سلام دهم ابدیت را

 

 
 
 |    نوشته شده توسط یه تنها
 
   
   

                         

 

    پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست !   

وقتی که نمی توان گفت باید نوشت...

وقتی که نمی توان فریاد زد باز باید نوشت...

وقتی که نمی توان نوشت چه باید کرد!!؟

خدایا !  به کدامین نابندگی امروز اینگونه بی تابم!!؟

پروردگارا !

یکبار دیگر تجلی حضورت را برایم زنده کن....

بگذار یکبار دیگر دوست داشتن تو   بودن تو  را حس کنم...

نه برای خودم  برای بازتاب لطفهایت...

بگذار دیگران بدانند...

من هم برای خود خدایی دارم بزرگ تر از خدای آنها...

  

می نویسم نه از شرایطم   نه از آنچه دارم...

 

می نویسم  از نداشته هایم   می نویسم از سرزمینی که  قدم به آن برایم ابدیت است

 

در آسمان دیار من هوایی نیست تا نفسی باشد...

 

سرزمین من تعریفی برای  قدم زدن  ماندن   رفتن ... ندارد

 

در دیار من بودنی نیست پس تعریفی نخواهد بود.

 

می نویسم از برای دلم که در آسمانم  ملکه ی ستاره هاست.

 

می نویسم از شب از تاریکی از زیبایی نامحسوس آن از تنهایی های نافرجام آن ...

 

مدتهاست که بودنم بیهودگی ست اما می مانم  هرچند بی وجود .

 

      

 

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم

 

راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

 

      

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط یه تنها
 
   
   

 

   

یکی بود یکی نبود . زیر گنبد کبود .....چرا  آدمها اینجورین چرا؟؟ چرا خودشونو پنهان می کنن ؟

چرا نمی خوان خودشون باشن!!!!!!!   دنبال چی می گردن آدما ...؟  میدونن کجا می خوان برن ؟ !!

چرا هر چقدر عمر می گذره وسعت دلا کوچیک میشه  چرا؟  خدایا ! چقدر سخته ارزشمندها  رو از دست دادن . خیلی سخته پذیرفتن یه سری واقعیات . چقدر خوبه که آدما قدر چیزایی که دوست دارن و بدونند.   افکار جایگاهی والاتر از دنیای ظاهری دارند . چه حقیر است و کوچک زندگی آنکه دستانش را میان دیده و دنیا قرار داده و هیچ نمی بیند جز خطوط باریک دستانش . خدایا این روزا هیچ چیز جدیدی نیست که بشه نوشتش الا ... حسرت .

 

                                                          

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن

وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

                                                           

سالهاست در غربت تنهایی خود غرق در سکوتم و سوالی نجوا کنان

 برایم لالایی شبانه شده که چرا؟

 

آنکه دانست زبان بست آنکه میگفت ندانست

                                                           

 

خدایا از این روزگار متنفرم همه چیز بوی تعفن میده همه چیز تشریفاتی شده همه چیز مصنوعیه مثل این که یه خونه خیلی تمیزه ولی وقتی میری در کمدشو باز میکنی پر از گند و کثافته  دنیا شده یه زباله دونیه بزرگ هرکی به فکر خودشه. تا حالا به خودت فکر کردی ؟  تو کی هستی  از کجا اومدی اصلا اینجا چی کار می کنی ؟ واسه چی زندگی میکنی؟ تقریبا میشه گفت همه مون هدف اصلیمونو فراموش کردیم مثل این می مونه که یه تعمیر کارو بفرستن شهر بازی یه دستگاه رو درست کنه اما اون بره پی بازی  کردنو فراموش کنه واسه چی اومده شهر بازی. شماها چرا اومدین تو این  شهر بازی بزرگ شما هم اومدین بازی کنین؟

 

                                                           

 

نه از آغاز چنین رسمی بود

و نه فرجام چنان خواهد شد

که کسی جز تو تو را دریابد

تو در این راه رسیدن به خودت تنهایی

ظلمتی هست اگر ...فراموش کن این کهنه خیال

                        به قول یه دوست :باز کن پنجره را                        !!!!!!!!!!

باور روز برای گذر از شب کافیست"

 

 

خدایا!

سخته باور زندگي باور حقايق اما بايد باور کرد بايد زندگي کرد بايد فراموش کرد بايد آفريد زيبايي را..

نمي خوام باور کنم ولي مجبورم .  نمي خوام راه برم ولي باز مجبورم . خدایا گه می نویسم واسه این نیست که دیگه گوشی نیست... اگه  می نویسم واسه این نیست که بگم کم آوردم .نه هنوز هم دارم می جنگم و نمی دونم عاقبت کی پیروز میدان میشه . خدایا اگه  هنوز یه جایی هست برای ما   یه نگاه اینورا بنداز.می دونم هستی و  چشمای من  دیگه نورش ضعیف شده اما مخترع عینک بیکار که نبوده !

 

آنگاه که زندگی هم چون ترانه ای جاری میگردد

شاد بودن آسان است اما ارزش انسان زمانی اشکار میشود

که در شرایط اشفته هم لبخند بر لب داشته باشد

 

 

 

و این  شده حکایت زندگی من درسته که حرفهام بوی غم میده درسته که همش از غم مینویسم ولی هیچ کس از قیافه من نمیفهمد سر درونم را .

به امید روزی که گل خنده و امید روی لبای همتون باشه

البته خنده واقعی و هیچ غمی توی دلتون نداشته باشین

و مجبور نباشین زورکی به روی این دنیا لبخند بزنید .

 

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط یه تنها
 
   
   

       

در یک جزیره ی سر سبز و خرم تمامی صفات نیکو و پلید انسان با هم زندگی می کردند  صفاتی چون: دانایی  غرور  ثروت  شهوت  عشق و ... .

در روزی از روزها دانایی همه ی صفات را در یکجا جمع کرد و گفت قرار است سیل عظیمی در جزیره جاری شود و هر کس لوازم ضروری خود را بردارد و در قایقش بگذارد و آماده سیل شود. همه این کار را کردند و باران شدیدی  شرو ع به باریدن کرد و سیل بزرگی به راه افتاد . همه در قایق خودشان بودند تا اینکه صدای غرق شدن و کمک خواستن یکی از صفات آمد .  آن محبت بود . عشق بی درنگ به کمک محبت شتافت و قایق خود را در اختیار محبت گذارد  ولی چون قایق جای یک نفر را بیشتر نداشت  محبت سوار شد و عشق در سیل گیر افتاد .  به دورو بر خود نگاه کرد  ثروت را در نزدیکی خود دید از او کمک خواست ولی ثروت در پاسخ گفت:آنقدر طلا و جواهر در قایق دارم که دیگر جایی برای تو نیست و قایق سنگین است.عشق نا امیدانه به اطراف نگریست  غرور را دید و از غرور کمک خواست. غرور درجوابش گفت: تو خیس هستی و اگر من به تو کمک نمایم خود و قایقم خیس میشویم . آب همینطور بالا می امد و عشق بیشتر در آب فرو میرفت. دانایی و بقیه در دور دست بودن و کسی صدای عشق را نمیشنید  تااینکه  شهوت به نزدیکی عشق رسید . عشق از او کمک خواست ولی شهوت گفت:چندین سال است که منتظر یه همچین لحظه ای بودم تا از بین رفتن تو را ببینم.هر جا که تو بودی جایی برای من نبود و همیشه تو برتر از من و موجب تحقیر من بودی.عشق دیگر نا امید از زندگی آنقدر آب خورد که از حال رفت.وقتی چشم باز کرد دیگر از سیل خبری نبود و خود را در خانه دانایی یافت. دانایی به او گفت الان دو روز است که بیهوشی .سیل تمام شده و آرامش به جزیره بازگشته است.عشق بدو ن توجه به این حرفها در پی این بود که بداند چه کسی نجاتش داده است از دانایی پرسید

 و دانایی در جوابش گفت:

 زمان

 ( آری  فقط زمان است که میتواند عظمت و جلال عشق را درک کند )

 

 

 

                       

 

 
 
 |    نوشته شده توسط یه تنها
 
   
   

            

 

 

 

 

الو سلام منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟ چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست.

 

 

 

 

 

 

 

لعنت به این زندگی لعنت به این دنیا لعنت به همه ادمهاش لعنت به من

به منی که حتی خودم نمیدونم چی میخوام. خدایا ! خسته شدم از این زندگی

از ادمهاش از خودم از خودم . چیکار کنم خدایا!؟ چیکار کنم تو بگو چیکار کنم؟

از کی کمک بگیرم؟ از کی کمک بگیرم که راه درست و بهم نشون بده . خسته شدم

خدایا میفهمی؟!!! موندم . بدجوری موندم. منو میبینی خدا؟! چشمه اشکم ومیبینی که

همیشه جوشان و خروشانه.هیچ کس و ندارم که باهاش درددل کنم . فقط تویی خدا فقط تو

زندگی همش تکرار یه مکررات شده .مکررات ازاردهنده. این قدر خسته ام که دوست دارم......

کمکم کن خدا کمکم کن . هیچ امیدی ندارم . ای کاش میشد به گذشته برگشت. به زمانی که متولد شدم

شاید هم قبل از ان زمان . اون وقت بهت التماس میکردم که اجازه وروده منو به این دنیا ندی خدا . ای

کاش میشد برگشت به گذشته . به گذشته ای که اگر میشد به ان برگشت من الان تنها نبودم اصلا منی وجود نداشت که تنهایی هم جزیی از ان باشد . تنهایی قشنگه سکوت زیباست اما بعضی وقتها باید داد کشید با تمام وجود داد بزنی تا شاید کسی صداتو بشنوه. سخته باور زندگی سخته باور حقایق اما مجبوریم که باور کنیم .اگه مینویسم واسه این نیست که بگم کم اوردم اگه مینویسم فقط واسه یه چیزه که اونم........حیف.............

خدایا اگه هنوز یه جایی هست برای من یه نگاه اینورا بنداز میدونم هستی و این چشمها ی منه که نورش ضعیف شده.

کجا روم چه کنم چاره از کجا جویم    که گشته ام زغم و جور روزگار ملول

 

 

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط یه تنها
 
   
                            

           

     

 

                                 

 ولادت با سعادت مولی الوحدین امیرالمومنین علی (ع) و روز پدر

  بر تمام پدران دنیا و پسران امروز که پدران فردا هستند مبارک باد

واژه ها بر افکارم تار تنیده اند به دنبال بهانه ای می گشتم برای نوشتن و چه بهانه ای زیباتر از پدر .

 او که رسم عشق و معرفت را – با مهربانی – صبر و حوصله به ما اموخته است .

 پدر که زیباترین نت موسیقی عشق و مهربانی است .

پدر که وجودش همواره گرمابخش زندگیست .

پدر که استوارترین تکیه گاه زندگیست .

 پدر که همواره مسوولیت سنگین یک خانواده را بر دوش دارد  . 

و چه زیبا گفته است حافظ :

 

در مکتب حقایق -  پیش ادیب عشق

هان- ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

 

 

نازنین پدرم ! استوارترین تکیه گاه زندگیم !

 

برای بیان خوبیهایت تمام کلمات دنیا خاموشند .

دلم می خواهد همه شقایقهای دنیا را جمع کنم

 یاسهای سپید و مریم های خوشبو را دسته کنم

 وروی تاقچه اتاقم بگذارم تا وقتی می ایی از عطر گلها سر مست شوی

 می دانم که عاشق گلهایی .

و حالا و در اخر

حکایت بی انتهای عشق خود را برایت اینگونه واگویه می کنم :

به پاس زحمات بی دریغت هزاران بوسه بر دستان پر مهرت زده و تو را سپاس می گویم

بی نهایت دوستت دارم و امیدوارم که همیشه تنت سالم و سایه ات بالای سر من  و خانواده باشد

( سبز باشی )

 

 

    

 

 

  

 

 
 
 |    نوشته شده توسط یه تنها
 
 

pctfx3.3

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور