|

یکی بود یکی نبود . زیر گنبد کبود .....چرا آدمها اینجورین چرا؟؟ چرا خودشونو پنهان می کنن ؟
چرا نمی خوان خودشون باشن!!!!!!! دنبال چی می گردن آدما ...؟ میدونن کجا می خوان برن ؟ !!
چرا هر چقدر عمر می گذره وسعت دلا کوچیک میشه چرا؟ خدایا ! چقدر سخته ارزشمندها رو از دست دادن . خیلی سخته پذیرفتن یه سری واقعیات . چقدر خوبه که آدما قدر چیزایی که دوست دارن و بدونند. افکار جایگاهی والاتر از دنیای ظاهری دارند . چه حقیر است و کوچک زندگی آنکه دستانش را میان دیده و دنیا قرار داده و هیچ نمی بیند جز خطوط باریک دستانش . خدایا این روزا هیچ چیز جدیدی نیست که بشه نوشتش الا ... حسرت .
  
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
  
سالهاست در غربت تنهایی خود غرق در سکوتم و سوالی نجوا کنان
برایم لالایی شبانه شده که چرا؟
  
آنکه دانست زبان بست آنکه میگفت ندانست
  
خدایا از این روزگار متنفرم همه چیز بوی تعفن میده همه چیز تشریفاتی شده همه چیز مصنوعیه مثل این که یه خونه خیلی تمیزه ولی وقتی میری در کمدشو باز میکنی پر از گند و کثافته دنیا شده یه زباله دونیه بزرگ هرکی به فکر خودشه. تا حالا به خودت فکر کردی ؟ تو کی هستی از کجا اومدی اصلا اینجا چی کار می کنی ؟ واسه چی زندگی میکنی؟ تقریبا میشه گفت همه مون هدف اصلیمونو فراموش کردیم مثل این می مونه که یه تعمیر کارو بفرستن شهر بازی یه دستگاه رو درست کنه اما اون بره پی بازی کردنو فراموش کنه واسه چی اومده شهر بازی. شماها چرا اومدین تو این شهر بازی بزرگ شما هم اومدین بازی کنین؟
  
نه از آغاز چنین رسمی بود
و نه فرجام چنان خواهد شد
که کسی جز تو تو را دریابد
تو در این راه رسیدن به خودت تنهایی
ظلمتی هست اگر ...فراموش کن این کهنه خیال
به قول یه دوست :باز کن پنجره را !!!!!!!!!!
باور روز برای گذر از شب کافیست"
  
خدایا!
سخته باور زندگي باور حقايق اما بايد باور کرد بايد زندگي کرد بايد فراموش کرد بايد آفريد زيبايي را..
نمي خوام باور کنم ولي مجبورم . نمي خوام راه برم ولي باز مجبورم . خدایا گه می نویسم واسه این نیست که دیگه گوشی نیست... اگه می نویسم واسه این نیست که بگم کم آوردم .نه هنوز هم دارم می جنگم و نمی دونم عاقبت کی پیروز میدان میشه . خدایا اگه هنوز یه جایی هست برای ما یه نگاه اینورا بنداز.می دونم هستی و چشمای من دیگه نورش ضعیف شده اما مخترع عینک بیکار که نبوده !
  
آنگاه که زندگی هم چون ترانه ای جاری میگردد
شاد بودن آسان است اما ارزش انسان زمانی اشکار میشود
که در شرایط اشفته هم لبخند بر لب داشته باشد
  
و این شده حکایت زندگی من درسته که حرفهام بوی غم میده درسته که همش از غم مینویسم ولی هیچ کس از قیافه من نمیفهمد سر درونم را .
به امید روزی که گل خنده و امید روی لبای همتون باشه
البته خنده واقعی و هیچ غمی توی دلتون نداشته باشین
و مجبور نباشین زورکی به روی این دنیا لبخند بزنید .

|