|
چند وقتيه باز دلتنگيهام برگشتن و اينقدر عميقن که تا دوره ي خودش رو طي نکنه بهتر نميشه فقط کاش صبر از تک پنجره ي کوچک قلبم سر ريز نشود، خدایا ! دلم برات خیلی تنگ شده از این دنیا خسته شدم... دلم می خواد بیام پیش خودت دلم می خواد دیگه نفس نکشم ... خدیا قبولم می کنی ... ؟ هر کی رو میبینم ، دلش پر از غصه است . هر کی رو میبینم داره یا از عشق می ناله یا از جدایی ، یا ازدوری و
بی وفایی .
ولی ای خــــــــــدا ....
تو که میدونی درد من عشق نیست . نه عشق ... نه جدایی ... و نه بی وفایی . درد من این دنیاست ، این آدماست ،این زندگیه . شایدم واقعا درد بی دردی باشه . دیگه طاقت خیلی چیزها رو ندارم تحملم کم شده .
با کوچکترین تلنگری میشکنم خورد میشم . اما هرگز اجازه ندادم توی دنیای واقعی کسی شکستنمو ببینه .
نه ! اشتباه نکن مغرور نیستم . ولی هرگز اجازه ندادم کسی برام دل بسوزونه . هرگز اجازه ندادم کسی از درونم چیزی بفهمه جز خوده خودت خدا جونم . فقط تو میدونی توی چه برزخیم . خوش به حال اونایی که
لا اقل یه دوراهی جلوی پاشون هست که یکیشو انتخاب کنند . ولی من چی ... ؟
هیچ راهی برای فرار ندارم .
وسط یه بیابون برهوت و بی اب و علف گیر کردم بدون حتی یه خار یا علف خشکی ... بدون هیچ راهی ! نمیدونم چیکار کنم ؟ خدا این جاده ای که منو توش گذاشتی آخرش به کجا می رسه ... ؟ چرا برام هیچ راه فراری نذاشتی ... ؟ حتی 1 دوراهی !!!!! بدونِ 1 گیاه سبز که بهم امید بده ! مثل کویر، بدونِ چشمه !!! یه جاده ای که آخرش می ترسم سراب باشه !!! نیست، مگه نه ؟؟؟ آخرش اقیانوسه . نه! اقیانوس هم نیست . فهمیدم چیه!!! این جاده ایه که کره ی زمین رو به یه کره ی دیگه وصل کردی ! آخرش به یه کره ای می رسم که تمام سطحش رو آب گرفته ! یه جایی که خشکی توش معنی نداره !!! چه برسه به کویر . مگه نه ... ؟؟؟
مثل تمام اون امیدهایی که اخرش پوچ بود .
آهای زندگی ای که ادعات می شه قشنگی چرا بی خیال من نمی شی ؟؟؟ کی گفته که تو قشنگی ؟ دست از سرم بردار از اون همه ادعای الکی ت خسته م!!! اصلا بذار بی رودربایستی بهت بگم: زشت تر و بد ترکیب تر از تو وجود نداره... زندگی حکایت خیلی چیز هاست ... مثل اتشی که روشن شد و هنوز ما گرممان نشده خاکستر شد ... مثل ابی که ننوشیدیم و بخار شد ... مثل هوایی که تنفسش نکردیم و آلوده شد ... یا مثل همان مرد یخ فروشی که یخهایش نفروخته تمام شدند ... ای خدا من مال اینجا نیستم ... من اینجا و این آدما رو نمیخوام من تو رو می خوام ... خود خودت رو...!
خـــــــــــــــــداااایا ... میشنوی؟
پس چرا به دادم نمیرسی؟ پس چرا کمکم نمیکنی ؟ ها ؟ چــــــــــرا... ؟ خداوندا ! انگار همه غمهای عالم چون کوه بر دلم سنگینی میکند . پریشان و بی قرار کنجی نشسته ام ... راهمو گم کردم نمیدونم کجا باید برم ... ؟! فقط دارم می رم جلو که عقب نمونم ... بدون اینکه از مقصد اطلاعی داشته باشم . اصلا
نمی دونم که مقصدی وجود داره یا نه ؟ راه تاریک و ناپیداست بدون هیچ سوسوی نوری ... آخه اگه
من بمیرم که به هیچ جای این دنیا بر نمیخوره . به هیچ کس سخت نمیگذره ..... هیچ کس هم ناراحت نمیشه خدایا واسه تو هم سخت نیست پس یه جوری تمومش کن !
به خودت قسم که خیلی دوستت دارم ...
خدایا .... منو ببر جایی که آدما نباشن جایی که غصه نباشه ... جایی که فقط خودت باشی ... یه جایی توی آسمونا ، اون بالا بالاها ، پشت ابرا !!!! خیلی زیاده ؟؟؟؟ آره ؟؟؟؟ پس ای خدا،آسمون رو نمیخوام من به زمین هم راضیم ... به خدا راضی ام! یه وجب جا زیر خاک هم بسمه . همین که بدونم غیر از خودت دیگه کسی اونجا نیست برام کافیه. پس ای خدا فقط اراده کن! همین.... ای زندگی من بی خیالت شدم ... خیلی وقته که بی خیالت شدم ... تو هم بی خیالم شو . فقط زنده ام چون نمیتونم به خواست خودم برم ... فرقی با مرده ها ندارم فقط جسمم اینجاست جسمم که ارزشی نداره . فنا شدنیه . مگه جسم ما از چیه ؟ غیر از اینه که از گل درست شدیم ؟ اخه توی این دنیایی که هیچ کس درکت نمیکنه موندن چه فایده ای داره ؟ توی دنیایی که همه چیز از نیرنگ و ریا ودروغ پر شده و صداقت معنایی نداره چه طور میشه زندگی کرد ؟ از بس که ادمها به همدیگه دروغ میگند حرف راست و نمیتونند باور کنند . حرف راست هم حکم دروغو براشون داره ... اصلا صداقت براشون مفهومی نداره .
عادت کردند به دروغ .
همش دروغ ... دروغ ... دروغ ... دروغ ... دروغ ... دروغ ... حالم به هم میخوره ... از این دنیا ... از ادماش ... از دروغ ... از نیرنگ ... از ریا ... از بازیهای زندگی دارم شاخ در میارم ... به هیچ کس نمیشه اعتماد کرد ...خسته شدم ... خسته حتی دیگه نایی برای فریاد زدن ندارم ... هر چند که اومدم فریاد بزنم . اومدم همه حرفامو توی این محیط مجازی فریاد بزنم . بدون هیچ هراسی از چشمها و گوش های نا محرم ..!
خدایا خیلی تنها هستم .
خیلی تنهام جزء خودت کسی رو ندارم . دور و برم پره ادمه ولی با هیچ کدومشون نمیتونم درد دل کنم . ادمایی که حتی خیلیهاشون دوستم دارند براشون مهمم . ولی باز این دلیلی نمیشه برای عدم تنهاییم . احساس میکنم واقعا یه جورایی دیوونه شدم . زمان و مکان و همه چیز رو قاطی کردم .من نمیدونم توی این لحظات برای اینکه خودمو اروم کنم باید چیکار کنم ... و وقتی این طوری میشه بیشتر از همیشه دلم از همه ی دنیا میگیره ... از اینهمه غیرممکن و محال حالم بهم میخوره ... چقدردوست داشتم حرفهایم را بفهمید...چقدر دوست داشتم نگاههایم را درک می کردند . چقدر دلم می خواست یک نفر از من بپرسد: چرا نگاههایت انقدر غمگین است؟... چرا لبخندهایت این قدر بی رنگ است ؟ اما افسوس که هیچکس نبود .! و همیشه من بودم و تنهایی ام .... من و تنهایی و دفتری پر از خاطره....!!!! آری ـــــ با شما هستم ! شمایی که بی تفاوت از کنارم گذشتید و حتی یک بار هم نپرسیدید :
چـــــــــــــرا چشـــــــــــمهایت همیــــــــــشه بارانــــــــــــی اســــت؟

الهي!
آفريدي رايگان ، روزي دادي رايگان، بيامرز رايگان.
که تو خدايي ، نه بازرگان.
خداوندا!
آرامشي عطا فرما تا بپذيرم هر آنچه را که نمي توانم تغيير دهم.
شهامتي ده تا تغيير دهم هر آنچه را که مي توانم.
و بينشي که تفاوت اين دو را بدانم.
خداوندا!
داده ها و نداده هايت را شکر،
که داده هايت نعمت است و نداده هايت حکمت.
خدايا به داده و نداده و گرفته ات شکر،
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان.
پروردگارا!
آبروي مرا به توانگري نگهدار،
و شخصيتم را به تنگدستي از بين مبر،
تا مبادا از روزي خواهان تو روزي بخواهم،
و در حالتي قرار گيرم که به تعريف و تمجيد کسي بپردازم،
که به من چيزي داده است.
و از کسي که از امکانات، مرا منع کرده بدگويي کنم...
  
|