" . . . مي نويسم تا كه شايد عقده دل وا شود . . . "
زمستان گذشته است . . . گلها شکفته اند .
باز زمان نغمه سرایی فرا رسیده است .
وتوای کبوترمن که در شکاف صخره ها و پشت سنگها پنهان هستی .
بیرون بیا وبگذارصدای شیرین تورابشنوم وصورت زیبایت را ببینم .
زیرا اکنون دیگر زمستان به پایان رسیده است .
مي خواهم پا به پاي بهار جلو روم .
همگام و هم قدم با شكوفه ها ي بهاري .
مي خواهم جاري شوم در رودهاي پر آب و خروشان .
مي خواهم سبز باشم همانند بهار .
مي خواهم پر از لذت باشم پر از تازگي پر از طراوت بهاري .
مي خواهم همراه جوانه ها سبز شوم و شكوفه زنم .
ولي افسوس . . .
افسوس كه سرنوشت حسود تر از آنست كه به من مجال سبز شدن دهد .
هميشه وقتي كه فكر ميكني همه چيز به خوبي پيش مي رود
حادثه اي از راه مي رسد .
غافل از اينكه حادثه از قبل در كمين بوده و منتظر فرصتي براي خودنمايي كردن .
زمستان رخت سفر بسته و جايش را به بهار مي دهد .
ولي زمستان دل من قصد رفتن ندارد .
امشب بوي باران تازه است... التماس گريه بي اندازه است...
چه شبيست امشب . . . غم قصد رفتن ندارد . . .
تازگي ها شب برايم آشناست...
من و شب هستيم... غم هم پيش ماست...
مي نويسم گاه زيبا . . . گاه زشت...
مانده ام در لابلاي سرنوشت...
روز از گنجايش غم خالي است...
شب براي گريه هايم کافی است !
بغض ، سنگینی می کند .
اشک مجالی برای حضور نمی یابد .
صدایم می لرزد . . .
فریاد سکوت عرش را می شکافد .
ترانه ی باد ، دشت را به تاراج می برد .
وسایه فردا را . . .
می دانم . . . می دانم اقیانوس نیازی به اشک من ندارد .
می دانم . . . می دانم خدا هم سکوت مرا نمی شنود .
می دانم . . . می دانم حتی شانه های کوه هم تحمل سنگینی بغض مرا ندارد .
می دانم . . . می دانم حتی پلک هم توان سنگینی اشک مرا ندارد .
مي دانم كه سرنوشت شمشير را از رو بسته و قصد دارد مرا از پاي در آورد .
خيلي وقته كه گم شدم بين حس بودن و نبودن . بين حيات ومرگ .
بين گناه و معصوميت . من گم شدم در ظلمت شب .
هيچ چيز منظم نيست . همه چيز ويران است .
ديگر هيچ چيز وجود ندارد . مي دانم که زمستان اينجاست . در وجود من لانه كرده است .
مي دانم اگر در جست و جوي شاخه اي باشم نمي يابمش .
اگر درجستجوي بهار باشم باز هم نمي يابمش .
هيچ چيز نمي يابم .
جز بغض . . . اشك . . . فرياد . . .
آه . . . دلتنگي . . . و سكوت . . .
سكوت به جاي تمام حرفهاي نگفته .
سكوت
با سكوت کلمه در ذهن گم میشود، و زبان توان بیانش را از دست میدهد . . .
بدون هیچ حرفی . . . فقط . . . متاسفم !
صد غزل بنوشتم از صد ماجرای زندگی
عاقبت خود مانده ام در ابتدای ماجرا
|