|
من دوباره برگشتم ... آنقدر در وبلاگم ننوشتم که دیگر دستم روی این کیبورد لعنتی نمی گردد تا از خودم و واژه ها بنویسم ... آنقدر دفتر خاطراتم را نیمه کاره رها کرده ام و آنقدر از تاریخ آخرین صفحه نوشته شده می گذرد که دیگر 90% را از یادم برده ... ( پیش خودمان بماند ... همان بهتر که یادم رفته است روزگار این روزها چه بر سر من آورده است ) . همان قدر که این روزها دلم برای نوشتن تنگ شده است ... از گفتن بیزار شده ام ... چون گوشها نامحرمتر از آنند که بشود اعتماد کرد ... آسمان اینجا این روزها یکسره ابریست ... گاهی باران نیز می آید ... آن وقت است که من به زیر باران می روم ... هیچ چیزی برای من بهتر از این نیست ... به سرما خوردگی هم می ارزد ... یادتان باشد :
داشـتـن چـتـــــــــــــر توهـیـــــن بزرگیـســـــــت بــه آســــــــــــمـان !
من به آمار زمین مشکوکم ...
اگر این شهر پر از آدمهاست ...
پس چرا این همه دلها تنهاست ؟ ! ؟ !
دلم سکوت میخواهد ... سکوت و فقط سکوت ... چون وسعت دلم به اندازه تمام حرفهایی است که برای نگفتن دارم .
مترسک ناز می کند ...کلاغ ها فریاد می زنند ...
و من سکوت میکنم ... این مزرعه ی زندگی من است ...
خـشـــــک و بـی نشــــــــــان ...
دلم که میگیرد میبینم حق با آسمان است که میگرید، ناله میکند، میغرد و میسوزد . خوشا به حالش . چقدر دوست داشتنی و زیبا احساس خود را میگوید .گاهی صاف و زلال چون آینه و آن گوشهاش یک خورشید مهربان یا یک ماه قشنگ که گرما و نورشان هم صداقت دارد و زمانی هم سیاه و ابری و دم کرده و عصبانی و بغضی که گویی هرگز باز نخواهد شد و از پس این همه سیاهی نه ماه دیده می شود و نه خورشید و ناگهان هق هق گریه آسمان و ریزش باران . چقدر این صدا برایم آشناست. صدای هقهق گریه آسمان را میگویم، صدای بارش باران را. بارها آن را از اعماق وجودم شنیدهام. صدایی است که رنگ تنهایی دارد.گوش کن ! دوباره در دور دستها آسمان نالید . شاید در جایی دیگر از این شب تاریک بی ستاره، آدم خسته ای تنهاتراز من به آسمان چشم دوخته و باران با او همآوا شده و همقدم اشکهایش شده است .حق با آسمان است . باید گریست . باید بارید . باید فریاد برآورد . باید بغض را شکست . باید چون صاعقه سوخت و بر زمین خورد . حق با آسمان است.
بــبــــار ای دلــــــــم تـو نــــیـــــز بــبــــار ...
در حضور واژه های بی نفس صدای تیک تیک ساعت را گوش کن شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی .
پ.ن 1 : امشب مي خواهم از ته دل اين جمله را فرياد بزنم :
اي کاش ميشــــــــد ســـــــرنوشــــــت را از ســر نوشــــت
پ.ن 2 : روز به روز آب میشوم . . . آخرش مطمئنا محو خواهم شد .
بعد از پ.ن : افسوس از رویاهای کودکانه . . . آنقدر در رویا بوده ام که دیگر واقعیت را نمی شناسم . . . آن وقت به من می گویند ایده آلیست . آن هم من ؟ !
29/9/87 ساعت 7:21 : باز هم روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذشت
و باز هم مجبورم سکوتی کنم سنگین تر از فریاد
ای خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا . . .
|