تبليغاتX
تنهاتر از هر تنها
می ترسم از آنکه پیش از پروانه شدن ، کرم وار در پیله ام بمیرم
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
هی فلانی زندگی شاید
همین باشد

......................................

در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
باهمه تلخی و شیرینی خود میگذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست نخورده باقی می مانند ...

......................................

روزگاریست که حقیقت هم
لباسی از دروغ بر تن کرده
است و راست راست توی
خیابان راه می رود عشق
نشسته است کنار خیابان ,
کلاهی کشیده بر سر و دارد
گدایی می کند و مرگ , در
قالب دخترکی زیبا , گلهای
رز زرد می فروشد زندگی ,
در لباس افسر پلیس , برای
ماشین های تمدن سوت می زند
و شادی , در هیئت گنجشکی
کوچک , توی سوراخی در زیر
شیروانی , از ترس گربه خشونت ,
قایم شده است و آدم ها , همان
قورباغه های سرگردان مرداب
تنهایی هستند که شاد از شکار
مگس های عمرشان شب
تا صبح غورغور می کنند .

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان